

امروز بعد از مدت ها یه روز خوب با دوستام داشتم که باب میلم بود و بعد از ساعت ها وقت گذروندن باهمدیگه، به من انرژی تزریق شد. خدایا شکرت. معنای دوست خوب برای من اینه که وقتی باهاشم حالم خوب باشه و وقتی از اینکه از پیشم رفت همچنان حالم خوب باشه. انرژی درونم کاسته نشه.
برچسب: نویسنده: ایلیا زارعیان تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 11:17
از این رِباط دو در، چون ضرورت است رَحیلرِواق و طاقِ معیشت، چه سربلند و چه پستبه هست و نیست مَرنجان ضمیر و خوش میباشکه نیستیست سرانجامِ هر کمال که هستبه بال و پَر مرو از ره که تیرِ پرتابیهوا گرفت زمانی، ولی به خاک نشستپ.ن۱: نزدیک به یک ماهه که هر روز یک غزل حافظ رو با معنی و همه چیش میخونم و کیف می کنم.پ.ن۲: کتابی هم که ماه هاست همراه باشگاه کتابخوانی قشنگ کتابخونه میخونیم این شاهکاره: کلیدر....که من آخر جلد ۴ هستم.
برچسب: نویسنده: ایلیا زارعیان تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 11:17
چقدر دغدغه های من با خیلی از آدم ها فرق داره. گاهی واقعا برام خیلی خیلی عجیب میاد این حجم از تفاوت. آیا واقعا دغدغه ها اینقدر میتونه تفاوت داشته باشه؟ این تفاوت ها از کجا میان؟ چرا اینقدر باهم فرق دارن؟ چرا آدم هایی که درباره کتاب و اطلاعات و ایده ها و معنا حرف بزنن اینقدر کمن؟ چقدر تشنه ی اینم که یه آدم عادی غیر از محیط کتابخونه به عنوان یه سوال معمولی و روزمره ازم بپرسه این روزا کتاب چی میخونی؟ فیلم چی میبینی؟ چیز جدید چی یاد گرفتی؟ نظرت درباره فلان ایده چیه؟ و من بشم یه توپ پر از ذوق و خودم
برچسب: نویسنده: ایلیا زارعیان تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 11:17


بمونه به یادگار از سه روز جادویی سفر من به ارومیه. هرچقدر از یادگرفته هام و لحظات طلایی از این سفر بگم کم گفتم. کاش وقت کنم بیام بیشتر ازش بنویسم که یادم باشه این ۳ روز چقدر سعادت داشتم و چطور گذشت... کلیک
برچسب: نویسنده: ایلیا زارعیان تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 11:17
عضو پسر ۹ ساله کتابخونه ای که توش هستم اومده میگه: "خانمنگاه کن این هارو چجوری چیدم؟" (منظورش برگه های بازی فکری های کتابخونه اس).بعد من نگاه میکنم میگم: "آفرییییین"لبخند میزنه و میره و به بقیه دوستاش میگه بچه ها شماهم کارت هاتون رو مرتب کنید ببرید به خاله نشدن بدید. بهتون میگه آفرین.و بعد باهم تصمیم میگیرن بیان بمن بگن که آیا اجازه دارن کل کمد اسباب بازی رو مرتب کنن؟و من میگم بععععلههه:)
برچسب: نویسنده: ایلیا زارعیان تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 11:17
کتاب هایم و زندگییاسمنهر وقت میام ماموریت کاری به مرکز استان، چیزهای جدید یاد می گیرم، از دورمیتونم خودم رو ببینم، از حباب دورم میام بیرون و زینب رو از دور تر میتونم ببینم، با همکارای شهر های دیگه مکالمه های کوتاه میکنم و سعی می کنم غرکانس مثبت بسازم و بفرستم بهشون، و وقتی فرکانس مثبت بهم برمیگرده حالم رو خوب میکنه، از چشم های آدم های جدید که حس خوب بمن دارن انرژی دریافت میکنم، همیشه وقتی از نقطه امن ام میام بیرون، وقتی میخوام به نقطه امن برگردم حالم بهتر از وقتیه که هنوز از نقطه امن ام خارج ن
برچسب: نویسنده: ایلیا زارعیان تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 11:17


وقت گذروندن و صحبت عمیق با حسین برای شخص من خوشبختیه تا ابد.
برچسب: نویسنده: ایلیا زارعیان تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 11:17
کتاب هایم و زندگیبرم از زندگیم راضی شمما چهار تا بچه بودیم و من عاشق این بودم که اتاق مخصوص خودم رو داشته باشم ولی این آرزو محقق نشد، عوضش همیشه اتاق تک آرزوهام رو برای خودم میکشیدم، یا اینکه روی برگه توصیفش میکردم یا برای حسین و مامان و رضوان تعریفش میکردم، قسمت به قسمتش رو از حفظ بودم، اصلا انگار من اونجا زندگی می کردم، حتی یادمه که وقتی خیلی کوچیک تر بودم از رضوان خواهرم میخواستم که توصیفات من رو نقاشی کنه، چون خیلی خوب نقاشیش میکرد و من ساعت ها به اون نقاشی نگاه میکردم، اتاق آرزو های من
برچسب: نویسنده: ایلیا زارعیان تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 11:17

وبلاگ برای من همیشه یه خونه دنجه. وقتی بخوام به خودم سر بزنم حتما یه سر به وبلاگم هم می زنم. خیلی وقته اینجا نبودم. دلم نوشتن میخواد. باید راحت تر بتونم بنویسم. مثل همه این سال ها که توی خونه دنجم نوشتم.

پ.ن: کتاب این روزهام: سال بلوا از عباس معروفی
پ.ن۲: نشست مطالعاتی مون توی کتابخونه جدید داره دو سال رو رد می کنه.
برچسب: نویسنده: ایلیا زارعیان تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 11:17